به مناسبت شهادت حضرت رقیه (س)

دیگر افتاده ز پا  فاطمه ی لشکر تو

 رو به قبله شده از دوری تو دختر تو

 

آن قدر ناله زدم از تهِ دل ای بابا

 تا شبی جانبِ ویرانه بیاید سر تو

 

نگرانم ! نکند عمه زمین گیر شود ؟

 زنده ام تا که نمیرد ز غمم خواهر تو

 

کاش این آخر عمری بشود روزی من

 تا که بوسه بزنم روی رگ حنجر تو

 

دارم از این همه مظلومی تو می میرم

 من شنیدم که ندارد کفنی پیکر تو

 

زیر پا رفت پَرَم تازه پدر فهمیدم

 ته گودال چه دیدی و چه آمد سر تو

 

ساربان گوشه ی بازار نشسته هر روز

 می زند چانه سَرِ قیمت انگشتر تو


آمدی و شب سیاه من ....

به مناسبت پنجم صفر

آمدی و شب سیاه من

عاقبت مثل روز روشن شد

همه دیدند من پدر دارم

روسیاهی نصیب دشمن شد

از همان ساعتی که رفتی تو

خنده بر من حرام شد بابا

مثل تو در غروب روز دهم

عمر من هم تمام شد بابا

«وای از ضربه دوازدهم »

که شده بانی اسیری من 

هست زیر سر همان گودال

همه ماجرای پیری من

من بمیرم چه کرده با سر تو

خنجر کند قاتلت بابا

کاش جای تو دخترت می رفت

زیر سم ستور دشمن ها


بقیه شعر در ادامه مطلب

+ نیمه شب بود که درهای اجابت وا شد

ادامه نوشته

به مناسبت میلاد حضرت سه ساله

با فقیران زمین باز خدا راه آمد

مژده ای آمده که سوگلی شاه آمد

آمد از راه شب ذره نوازی حسین (ع)

نمک سفره شاهانه این ماه آمد

به دل سرد زمین باز امیدی داند

یاس خوش عطر و گلاب حرم الله آمد

همه ناخواسته گشتند نمک گیر حسین

پیش از خواهش ما عیدی دلخواه آمد

نیست در هیچ کجایی خبر از تنهایی

قبله بی کسی هر دل آگاه آمد

کوری چشم بخیل همه عایشه ها(...)

همه جا پر شده که فاطمه(س)  از راه آمد

حضرت زهره زهرای حرم آمده است

زینت شانه سقای حرم آمده است


بقیه شعر در ادامه مطلب

ادامه نوشته

ولیمه منا

 

ویرانه شد بهشت بیابان صفا گرفت

شهر گناه حال و هوای خدا گرفت

با سر دوید سوی طبق طفل بستری

زینب بیا بیا که مریضت شفا گرفت

این هم یکی ز معجزه های رقیه بود

بر دا منش بهشت خداوند جا گرفت

با اشک چشم راس پدر را گرفت پس

یعنی که انتقام ز تشت طلا گرفت

حاجیه سه ساله ولیمه گرفته بود

اما ولیمه حال و هوای منا گرفت

سُر خورد ناگهان سربابا به روی خاک

دل های اهل بیت دوباره عزا گرفت

از چشم های فاطمه(س) افتاد شهر شام

آه یتیم بی رمقی شهر را گرفت

آن کس که بود حضرت زهرای قافله

در شهر شام شهرت ام البکا گرفت 

...با زخم های کاری جسم نحیف خود

نیروی پیکر زن غساله را گرفت

 

پیشواز شب سوم

 

 نیمه شب

نــیــمــه شب بود کــه درهــای اجابـت وا شد

یـوســف گــمــشده دخــتــرکــی  پـــیــدا شـــد

آنکه هـمــراه سخـن هــاش هــمــه لکنـت بود

چون کــه چشمش به پدر خورد زبانش واشد

چـون که عطر پدرش را به خرابه حس کرد

یـاعلی (ع) گفت و به صد رنج زجایش پا شد

هـاتـــفی داد نــدا چــشـم تــو روشــن خــانم !

آنـــکه مــی گفت نــداری تــو پـدر رسوا شد

. . . رفــت و تا روز جــزا بهر تسـلای یتیم

شــام  بــدنام تـرین نــقـطــه ایــن دنــیــا شــد

ســـوره کـوثـر ایـــن قـــافــلـه را دق دادنـــد

باز هم زینــب (س) غــمدیــده مــا تــنــهـا شد

آبان ۱۳۸۸